داستان مسافرت 2
همانروزي كه ما راه افتاديم عموهاي راميلا هم راه افتادن به سمت شمال چون 9/6/90 بايد ويلا و برجي كه به اسمشون دراومده بود تحويل مي گرفتن ما هم قرار بود فرداي روزي كه رسيديم راه بيافتيم بريم به سمتشون، چون هم خودم حالم خوب نبود و عمه هما راميلا خانم هم شيفتشون عوض كرد به خاطر ما مرخصي گرفت تا پيش ما بمونه ما هم مونديم تا جمعه . ( راستي عمه راميلا پرستار ) بعد جمعه صبح با مامانا ( يعني مامان جون راميلا ) راه افتاديم و رفتيم به سمت محمود آباد چون قرار بود همه اونجا جمع بشن، ساعت 1:30 ظهر رسيديم محمود آباد رفتيم غذا خورديم بعد ملحق بچه ها شديم چون بقيه زودتر از ما رسيده بودن رفته بودن غذا خورده بودن و كنار ساحل نشسته بودن، م...








